رضا حقیقت نژاد در وبلاگ خود در نگاهی کوتاه به چند رویداد تلخ روزمره به این نتیجه می رسد که : " این چهار تیکه، بخش های از چهل تیکه ای است که مادر بزرگ قصه برای ایران من، ایران تو و ایران خودش دوخته است. روایت های ناتمامی که روایت از تمامیت ناکامی، افسردگی، پریشانی، ریا، بی برنامگی و تضاد در روان جمعی ما دارد. " دیدگاهی قابل تامل است و البته سوالی مهم . آیا روان جمعی جامعه هم می تواند چونان روان آحاد مردمان جامعه گرفتار بیماری یا دستخوش ناپسندیدگی هایی چون ریا و پریشانی گردد ؟ یک دیدگاه آن است که چون مردمان جامعه بیمار گردند جامعه به تدریج بیمار خواهد شد . زلف پریشان از تار تار موی پریشان پدید می آید . می تواند پاسخی دم دست باشد اما جامعه و انسان این قدر بسیط و ناپیچیده نیست که بتوان برای آسیب های آن چنین پاسخ های خطی و ساده ای دست و پا کرد . به نظر می توان چنین نتیجه گرفت در طول تاریخ یک سرزمین و یک قوم ٬ رویدادها و حوادث چنان که در فرایند تکوین شخصیت هر انسانی اثر می گذارند بر روان جامعه هم اثر گذارند و برای جامعه شخصیتی خاص می سازند . و چنان که از جمله مثلا رفتار خانواده عاملی مهم در تکوین اندیشه و شخصیت هر فرد است عواملی بسیار چونان رفتار گروههای مرجع هم در قالب فعل و انفعلات روانشناختی بر پدیدار شدن گونه ای خاص از رفتار و گفتار جامعه اثر می گذارد . نمونه سطحی آن تقلید در ابعاد وسیع از تکیه کلام های ساخته شده از شخصیت های تلویزیونی عامه پسند است . حال تصور کنید کلام و کردار غالب گروههای مرجع٬ بدبینی ( پارانویا ) به عالم و آدم باشد یا مدام همگان را به دوپاره خیر و شر تقسیم کنند آیا منطقی نیست جامعه در فرایند تکامل خود به شخصیتی پارانویید و بدگمان بدل گردد که در پس همه فعل و انفعلات جامعه بشری به دنبال دشمن می گردد ؟ در این راستا بسیار می توان اندیشه کرد .
